اعتماد:خبر کوتاه و جانکاه مرگ قيصر امين پور که پيچيد، دل هاي بي شماري به داغ نشست و ديده هاي بسياري به گريه. شاعر فروتن و سربلند سرزمين ما که نام و نان را در راه خدا و براي مردم وانهاد، آينه مهرباني و مدارا شد و به دل و ديده نسل هايي راه يافت که دوستش داشتند و دوستشان داشت.خبر مرگ ناگاه او را بيش و پيش از همه، پيام هاي کوتاه جوانان سوگوار مخابره کردند ياسر نوروزي؛ باري اگر مي ديدي قيصر را، مي ديدي که پيش پايت مي ايستد و مي گويد و مي شنود؛ آنقدر گرم که انگار سال هاست مي شناسي اش. آرزوي قيصر شايد يکي اين بود که رهايش کنند. ناکام رفت تا دم آخر. درد از اين نبود که مي آيند و غزل مي خواهند و زبان قيصر که به دل مي نشست. قيصر شاعر جنگ و جبهه بود و از اين ره آغاز کرده بود. آتشي تند داشت تا آنجا که ديگر «سلاح سرد سخن»ش «کارساز» نبود و مي خواست با «واژه فشنگ» و تير بگويد حرف ناتمام دلش را. سروده هاي بسياري هم از جنگ و جبهه و انقلاب دارد اما رهايش نکردند زماني که اندکي دلش براي خودش تنگ شده بود. به شک رسيده بود و شايد مي خواست از دل اين شک شيرين، يقيني تازه بروياند. مرگ امانش نداد. درد از اين بود و خود مي گفت که به کام دوستان تلخ شده است و به زعم دشمنان، دشمني سابق هنوز پابرجاست. نمي پذيرفتند. قيصري شده بود که هر کسي از هر جا بود با هر چه از پيش داشت و نداشت مي گفت له و غالباً عليه او. گاهي به سرودن شعر حکومتي محکوم مي شد و در مجامع برخي ديگر، شاعري که بريده از ارزش ها و آرمان ها و....
قيصر را بايد جزء شاعران نسل دوم انقلاب دانست. حراجي نيست. او جزء نسلي است که از آرمانگرايي مطلق به واقع گرايي گراييد و اين شد که ترک قيل و قال کرد و کمتر تن به گفت وگو داد و نشست و گفتمان و اين قبيل....
صحنه هاي درس قيصر از هر کسي که پرسيدم يادش نرفته بود. مگر مي شد او را به اسم استاد شناخت. بيشتر دوست بود و دوستي مي کرد تا استاد و استادي. آخرين صحنه کلاس درسي است که به يادم دارم. استاد يک نفر را صدا زد که ته کلاس چه مي خواند و چه چيزي زمزمه مي کند. حرف قهر و تنبيه و توبيخ از قيصر محال بود. طرف را پاي تخته خواند و خواست هرچه براي خود مي خوانده، بلند براي کلاس بخواند. غزلي بود که خواند و قيصر از هواي درس و تدريس بيرون رفت. مابقي همه صحبت از شعر شد. غزل خوانديم و شنيديم و اينطور بود کلاس استاد قيصر امين پور. کلام آخر اينکه از کجا مي دانست، سه شنبه تلخ و بي حوصله خواهد شد؟1
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها / خاک خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري
1- سه شنبه/ سه شنبه چرا تلخ و بي حوصله؟/ سه شنبه/ سه شنبه چرا اين همه فاصله.