امروز:گمانم دیگر وقتش رسیده است. وقت آن رسیده است به سال هایی که از "آن روز" می گذرد لقب "آزگار" را ضمیمه کنیم. کم کم دارد تاریخی می شود و ماهیت نوستالژیک "آن روز" برای بسیاری فراموش شده است. نمی دانم امسال چقدر پیرامون دوم خرداد نوشته خواهد شد، آیا نگاشته ها همانند پارسال اندک است، آیا امسال مانند سال های اخیر، دوم خرداد با بی اعتنایی روبرو خواهد شد یا خیر. لکن هر کسی، هر صنفی و حزبی که دوم خرداد را فراموش کرده باشد، شک ندارم یک دسته از ایرانیان هنوز که هنوز است بهار هفتاد و شش را از یاد نبرده و هر آینه خاطره ای از آن سال ها را از ذهن می گذراند.هنوز در جدل با روزگار اصلاحات است. هنوز تمام جزئیات را به خاطر دارد و از یاداوری آن روزها دل نمی کند. قصه ی گروهی که از آن خواهیم گفت روایتی عجیب است و مهجور.حکایتی که هیچ کس نمی تواند تلخی آن را باور کند مگر همان ها که در این دسته جای دارند. شرح پریشانی اش از جنس همان پریشانی های "وحشی" است و غمی پنهان دارد که تنها از آن "ما" است.
تردیدی نیست که تعداد بسیار زیادی از جامعه ی ایران که دوم خرداد را دیدند و هشت سال با آن زندگی کردند بر این باورند که پایان آن دوره ی سیاسی تلخ بود و انتظارات بسیاری برآورده نشده باقی ماند و در سه سال پس از آن نیز با روی کار امدن رئیس جمهور جدید اوضاع اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی نه تنها به تر نشد که با سرعتی اعجاب اور رو به بدتر شدن نهاد. بدین معنا که ایرانیان از چهار، پنج سال نخست دوم خرداد به نیکی یاد می کنند و آن روزها را روزهای خوب زندگی خویش می دانند و شش،هفت سال پس از ان را بد و تاریک.
این روزها کمتر کسی از متولدین دهه ی سی و چهل و پنجاه پیدا می شود که -مگر به مزاح- بگوید "خوشا این دوران را که همه چیز بهتر است و روزگار بسیار بیش از پیش به کام." آن دسته ای که در مقدمه شرح ان رفت اما به گونه ای دیگر حسرت می خورند. بی شک چیزی فرای حسرت است. می خواهم راجع به مصائب متولدین دهه ی شصت شمسی و نوع دغدغه های آنان در این روز ها سخن بگویم، خصوصا آنانی که در نیمه ی اول این دهه یعنی در بازه ی "1360 تا 65" در ایران به دنیا آمدند و در اوج دوم خرداد، نوجوان بودند و در حضیض ان جوان.
بیشتر که بگوییم درخواهید یافت این تناقض تا چه اندازه با تجربه های تلخ دیگر نسل ها از اوج و حضیض دوران اصلاحات متفاوت است. باور بفرمایید توضیحش بسیار برایم سخت است و از آن می هراسم که بازگویی تجربه ی نسل من از دوم خرداد برای خواننده انتزاعی به نظر آید .
دوم خرداد 1376، متولدین نیمه ی اول دهه ی شصت یا در ابتدای دوران راهنمایی بودند و یا دبیرستان. بسیاری حق رای نداشتند اما عشقشان چنان فزون و علاقه شان به خاتمی و آنچه اصلاحات نامیده می شد چنان حیرت انگیز بود که در اولین جمعه ی خرداد آن سال، صبح زود- خیلی زود- از خواب پریدند و پدران و مادران خویش را از خواب بیدار کردند که برخیزید و هرچه زود تر به سراغ صندوق های رای در مساجد روید تا نوای ناقوس تحول خواهی تان رسا و کر کننده باشد. ما در ان روز رای ندادیم اما باور کنید از خوشی امدن آن "سید" بسیار خوش بودیم. بسیار بالا و پایین پریدیم. آه که چقدر خوشبخت بودیم. می دانستیم خبرهای خوبی برایمان در راه است. مطمئن بودیم خوش شانس ترین نسل ایرانیم. جوانان متولد دهه ی پنجاه را به سخره می گرفتیم که شما نوجوانی تان با صدای موشک و اژیر خطر و خرید کوپن گذشت و نوجوانی ما با موسیقی دل نگیز اصلاحات همراه است. انگشت تمسخر به سوی متولدین دهه ی چهل می گرفتیم که شما هم قد ما که بودید با خشونت انقلاب همراه گشتید، لیک ما در اول راه با ارامش رفرم و اصلاح گری همنوا شده ایم ، نه خونی و نه خشونتی.
خلاصه کیفمان کوک بود و سرخوش از بخت خوش. دوران ما شروع شده بود. دوران دهه ی شصتی ها . خانه هایمان پر از روزنامه بود و کتاب، پدر ها و مادرها کتاب می خریدند و برادر خواهرهای دانشجویمان روزنامه. سیاست را نمی فهمیدیم اما دوستش داشتیم. می خواندیم تا بفهمیم راز این علم رند چیست. درس هایمان را نمی خواندیم اما باقی و گنجی را تا ته می خواندیم. گفتم که اوایل نمی فهمیدیم اما مهم نبود، مهم این بود که می خواستیم ما نیز همره این قافله باشیم. ترس را کنار می گذاشتیم و شرح مثله شدن فروهر ها را در ارگان ملی-مذهبی می خواندیم و آب دهان قورت می دادیم. استیضاح مهاجرانی را از رادیو می شنیدیم و دست می زدیم. هجده تیر قلب هایمان از جا کنده شد و هم بغض دانشجویان بودیم.
آزادی اجتماعی عبارت مقدسی بود. دخالت در خلوت ادم ها محدود بود. دبیرستان و بلوغ. عشق آزاد شده بود و گویی دوران پنهان کردن آن در پستوی خانه به پایان رسیده بود. سال هایی که قدم زدن خوب بود و بی دلهره. شاملو نویسی حسابی باب بود، سهراب دوباره بازگشته بود به شعر عشاق، سال های نوجوانان کاشف "سنت ولنتاین". رندانه می گفتیم: " ما کجا و آن ها که ده سال قبل از ما نوجوانی می کردند کجا." و خنده ای که از ته دل خود را بیرون می کشید و بر لبانمان می نشست.
همه چیز برای ما بود، "آژانس شیشه ای" دروازه ی سینما ی دوم خرداد را گشود. سینمای اجتماعی و سیاسی. کسی نمی تواند تصور کند که دیدن آن همه فیلم خوب در روزهایی که هر روز از مدرسه جیم می زدیم تا سینمای خودمان را ببنیم چقدر هیجان انگیزبود،"دختری با کفش های کتانی"، باور نکردنی نبود حتی برای نسل ما فیلم هم می ساختند، سال های "مصائب شیرین". چقدر فیلم ها در تاریکی سالن های سینما ما را می گرفت . کیمیایی "اعتراض" می کرد و بیضایی چند سال بعد "سگ کشی".
مجلس ششم فرا رسید. برخی از ما رای اولی شده بودند و برخی هنوز در حسرت رای دادن به کنگره ی اصلاحات. خیالی نبود، همه مثل "علی" در "زیر پوست شهر" شده بودیم. چقدر از مدرسه و کنکور گریختیم و تراکت انتخاباتی پخش کردیم . بهار 79 خیلی بد بود. یک روز آمد که دیروز مجبور نبودیم تمام پول های تو جیبی را در کیوسک های مطبوعات خرج کنیم. اوضاع خوب نبود اما هنوز "نسل سوخته" ی رسول ملاقلی پور را اغراق امیز می دانستیم. مانده بود تا سوخته شویم.
دست از خواندن بر نمی داشتیم، بزرگتر که می شدیم آرزهایمان نیز پا می گرفت. منتظر این بودیم که بیست سالمان تمام شود تا برویم و خودی نشان دهیم. در نشریات به تقلید از بهنود ، عبدی و زیدآبادی مقاله های انچنانی بنویسیم. انتقاد های انچنانی، نور افشانی های انچنانی. برخی دیگر می خواستند به سینما بروند و فیلم های خوب بسازند . برخی دیگر لحظه شماری می کردند تا پایشان به دانشگاه برسد و انجمن های اسلامی را در اغوش کشند و معترض باشند. همه مجنون بودیم و در وهم، لیلای خود را می جستیم. دیگر از آن همه بذر افشانی خسته بودیم. با خود می گفتیم وقتش رسیده است که ما نیز در شخم زدن خاک سیاست و فرهنگ و ادب سرزمین دست به بیل ببریم.
گمانم سال های 82، 83 بود که احساس می کردیم موج دوم خرداد به پایان خط رسیده است. اما می دانستیم که ما خواهیم آمد و جای جوانان متولد دهه ی پنجاه را پر خواهیم کرد. ایمان داشتیم که بهتر از آنان خواهیم بود اگر مجالی باشد. ما که سالهای نوجوانی را با کتاب و سینما و عشق و سیاست را به سر کرده بودیم بی شک آمادگی بیشتری داشتیم تا جوانان تاثیر گذاری باشیم. آن سال ها خاتمی کارش مدام عقب نشینی بود و کار نسل رادیکال محافظه کاران پیشروی. سال های خط قرمز های رئیس جمهور و لوایح دو قلو، خط قرمز هایی که در طرفه العینی با پرچم های سفید عوض شد.
پایان خاتمی پایان نوجوانی متولدین نیمه ی اول دهه ی شصت بود، دیگر همه ی ما جوان شده بودیم و دانشجو.
جوانی را که می شناسید، همان عصری که قرار است انسان ها طرح های نو در اندازند، سال های خلاقیت و جاری شدن. سال های از پا ننشستن و زیر و زبر ساختن. اما خیلی زود دریافتیم که بس عبث می پاییم.
دوران دکتر احمدی نژاد آمد و دوران ارشاد صفار هرندی. دوران طرح های اجتماعی و وزیری که از نویسندگان خود سانسوری طلب می کرد. دورانی که سینما بدل به مضحکه ی بزرگی شد. سینما ی "عروس های فراری" و بازگشت به فیلم فارسی. دوران سانسور "سنتوری" و باز خانه نشینی بیضایی. دورانی که در روزنامه های اصلاح طلب ترس در تحریریه ها با ابلاغیه های وزارت ارشاد جمع می شدند و اعتراض بنیادین وافشا گری آخرین رسالت روزنامه نگاری شد. دورانی که سیاست یخ کرده است. سینما مرده و کتاب خاموش است. دوران راست های پوپولیست و چپ های نئو پوپولیست. دوران مردم بی تفاوت و خسته.
یک لحظه خودتان را به جای ما بگذارید. تصور کنید در پانزده شانزده سالگی "بوی کافور، عطر یاس" و "شب یلدا" را در سینما می دیدید و امروز در اوج جوانی باید چشم هایش را به روی کمدی های تهوع اوری بگشاید که نمونه اش در دهه ی چهل نیز دیده نمی شود. تصور کنید در وسط نوجوانی " جامعه " ، "صبح امروز" و "سلام" می خواندید و حال در بیست و سه، چهار سالگی باید روزنامه هایی در دست گیرید که کمتر نشانه ای از شجاعت و رسالت ان سال ها را در خود جای داده اند و ما محکوم به نگاشت مقاله های بی خطر هستیم .مقاله هایی که خمیازه تنها ارمغان ان برای خواننده خواهد بود.
همه این دوران را گذراندند، همه در این بغض شریک هستند اما تصدیق بفرمایید که داغ ما ؛ داغ دیگری است. رنج ما، رنج دیگری است.نمی دانید چقدر صبر کردیم تا جوان شویم و تاثیر گذار. نمی دانید چقدر سرخورده ایم از اوضاع دانشگاه ها. چقدر درد اور است که انجمن اسلامی های نسل من همه یا با بلدوزر تخریب و یا مجوزش باطل شده است.عصر "ستاره دار" شدن از آن ماست. اکنون گاه با خود می گوییم" دوران دانشجویی ما کجا و دوران دانشجویی متولدین دهه ی پنجاه کجا" و اشکی که از ته دل خود را بیرون می کشد و بر گونه هایمان می نشیند.
کاش هیچگاه نوجوانی مان انقدر خوب نبود تا در جوانی ای چنین احساس ایزوله بودن نکنیم. کاش آن همه خاطرات خوب از ان سال ها نداشتیم تا در دهه ی سوم زندگی اینچنین سرگردان خاطره سازی نباشیم. کاش هرگز آن سال ها عاشقی نمی کردیم تا در این دوران در جستجوی شقایق و "زندگی باید کردن ها" آوارگی نمی کشدیم. کاش فرار از مدرسه نمی کردیم برای دوباره دیدن "پارتی" و "شوکران"، تا امروز اینچنین در سالن سینما خوابمان نمی برد.
دلمان بد جوری پر است از دوم خرداد. کاش آن مردان ان گونه جا نمی زندند تا سرنوشت جوانی ما اینچنین محکوم به تلخی نشود. کاش به آرمان هایشان وفادار می ماندند.
یا کاش دوم خرداد هیچ وقت رقم نمی خورد. کاش آن روز صبح ؛ زودتر از همه از خواب بر نمی خواستیم تا همه را بیدار کنیم. کاش همه خوابیده بودیم.
خیلی دیر دریافتیم که " شب شراب نیززد به بامداد خمار". خیلی دیر.