|
سالنامه اعتماد:ادوارد سعيد، روشنفکر را کسي مي داند که به او استعدادي براي بازنمايي، متجسم کردن، مفصل بندي يک پيام، يک نظر، يک رويکرد، فلسفه و عقيده براي مردم ارزاني شده است. از اين منظر، روشنفکر مي تواند موجودي نادر تعريف شود که صرفاً حامي معيارهاي ابدي حقيقت و عدالت «آن جهان » است و يا قلمرو پادشاهي خود را قلمرو اين جهاني نمي داند. روشنفکر نمي داند، بنابراين هر تعريفي از روشنفکر در پرتو شناسه هايي نظير فرار از تعهد، آن جهاني بودن، در برج خود ماندن، خلوت گزيني شديد، وقف شدن در مسائل بغرنج و پيچيده، در قلمرو موضوعات رمزي و اسرارآميز ماندن، کاملاً قابل ترديد است، زيرا در پايان، آنچه اهميت دارد اين است که روشنفکر يک چهره متجلي است، کسي که آشکارا نوعي ديدگاه را نمايندگي مي کند، کسي که با وجود انواع موانع، خالق تجسمات ماهرانه براي اجتماع خود است. چنانچه بخواهيم از اطناب کلام بپرهيزيم، به طور کلي مي توانيم مهم ترين ويژگي هايي که براي روشنفکران در تعريف ها و برداشت هاي گوناگون عنوان شده را در اين موارد خلاصه کنيم؛ «خلق انديشه هاي نو، فراتر رفتن از سنت ها و چارچوب هاي رايج انديشه، علاقه به مصلحت عمومي، انجام کار فکري مستمر به عنوان حرفه اصلي (در مقابل کار بدني)، نقد وضع موجود سياسي- اجتماعي، عدم وابستگي به علائق طبقاتي خاص، پرداختن به مشرب ها و ايدئولوژي هاي سياسي، عرضه «شيوه هاي زندگي جديد»، تعقل و تفکر در امور جامعه و سياست و فرهنگ، آگاهي از منازعات و کشمکش ها در جامعه بر سر قدرت سياسي، خلق و انتقال فرهنگ، خلق نظريه هاي اجتماعي، ارتباط با بعد ذهني حيات اجتماعي در مقابل بعد عيني و توليدي آن، عرضه سمبليک منافع اجتماعي طبقات حاکم يا غير حاکم، پشت کردن به سنت هاي عاميانه، هدايت جامعه به سوي خواست ها و علائق و آرمان هاي راستين در مقابل علائق روزمره و گذرا، نارضايي از هر وضع موجودي، شناخت مشکلات و تعارضات اصلي جامعه و ارائه راه حل و پيش بيني مسائل آينده، بازانديشي و نوانديشي، علاقه به مسائل انتزاعي و کلي، دردشناسي اجتماعي در مقابل دانشمندي به مفهوم سنتي آن و بدبيني و بي اعتمادي نسبت به صاحبان قدرت.»
اين ويژگي ها و شناسه هاي متنوع و متکثر، آشکارا به ما مي گويند که مفهوم روشنفکر نيز، همچون هر مفهوم ديگري، يک برساخته گفتماني است. به بيان ديگر، مصداق ها و مدلول هاي اين مفهوم، توسط گفتمان ها بدان ارزاني و بخشوده مي شوند. از اين رو، مي توان از منظرهاي گوناگون گفتماني تعريفي خاص و متفاوت از اين مفهوم ارائه کرد. از اين منظر زبان شناختي مي توان گفت، روشنفکري، دالي بدون مدلول نيست، بلکه دالي است که معنايش از رهگذر مفصل بندي هاي صورت گرفته از آن بيان مي شود. هيچ مفصل بندي يي در خلأ به وجود نمي آيد. هر مفصل بندي در حوزه يي رخ مي دهد که قبل از آن، در آن حوزه مفصل بندي نسبتاً ثابت (يعني معاني جاافتاده) وجود داشته باشد. به بيان ديگر، دال روشنفکري، همواره در شبکه هاي مفصل بندي شده يافت مي شود.
از اين رو، و براي نمونه، روشنفکر را مي توان از منظر دو گفتمان مدرن و پسامدرن مورد تامل قرار داد. روشنفکر مدرن، به منزله «فاعل شناسا»ي خودمختار است که دليل وجودي «خود» و «انديشه خويش» را در هستي خودش جست وجو مي کند و نه در اصولي متعالي و وراي اجتماع. کلمه فاعل «Subject» در اينجا ديگر به معناي لاتيني «Subjectum» يعني مطيع و بنده به کار نمي رود، بلکه به عکس به معناي آزادي از قيد و بند اصول خارج از انديشه است. فاعل فلسفي کسي است که خود را به عنوان موضوع شناخت مطرح مي کند. بالمآل، روشنفکر مدرن، پديده يي کاملاً «اين جهاني» است. روشنفکراني که کوشيده اند تا به آميزه يي از بينش هاي دنيوي و ديني دست يابند، و تنها به استفاده از واژگان مدرن روشنفکرانه اکتفا کرده اند، نمي بايست جزء روشنفکران مدرن به شمار آورد، زيرا هدف اصلي چنين انديشمنداني تحکيم و تثبيت احکام الهي و بينش مذهبي و ايمان به خدا است و نه ترويج ارزش هاي مدرنيته که معطوف به اراده و آزادي و خرد بشري است.
روشنفکر مدرن «اين جهاني»، ايدئولوگي بس مدعي و حقيقت مدار نيز هست. او بر اين تصور است که بت هاي پندارهاي قدسي را شکسته، لکن در همان دم گرفتار بت هاي «پنداري» خودساخته يي است که در هاله هاي تقدس و تبرک محصور آمده اند؛ برگرداگرد منطق ايدئولوژيک خود ديواره يي شيشه يي کشيده که هر صداي ديگر، آن را به ارتعاش درمي آورد. در آيينه انديشه و گفتارش جز «خود» و «خودي» نتوان ديدن و جز انعکاس صداي خود نتوان شنيدن. بنابراين در بستر فراروايت روشنفکري، ايدئولوژي نقشي بس ژرف و تعيين کننده در فرآيند هويت سازي و توليد نمادين جنبش هاي روشنفکري ايفا مي کند.
اما در عبور از اين نگاه پسامدرنيست ها به ما مي گويند که ما در زمانه يي مي زييم که تغييراتي ژرف در فضاي روشنفکري پديد آمده است. همان گونه که فوکو تصريح مي کند؛ اکنون از زماني که روشنفکر به ايفاي اين نقش فرا خوانده شده، سال هاي بسيار مي گذرد و شکل تازه يي از نسبت ميان نظريه و عمل برقرار شده است. روشنفکران به کار کردن عادت کرده اند اما نه به عنوان وجهي از جنبه کلي و جهانشمول و نمونه و نماينده عادل و بر حق همه، بلکه در بخش هايي خاص همخوان با شرايط ويژه زندگي و کارشان (مسکن، بيمارستان، تيمارستان، آزمايشگاه، دانشگاه، روابط خانوادگي و جنسي). اين بي شک به آنها آگاهي يي بارها بي واسطه تر و مشخص تر از مبارزات مي دهد و آنها اينجا با مسائلي روبه رو مي شوند که خاص و غيرکلي هستند... اين چيزي است که من روشنفکر خاص مي نامم، در مقابل روشنفکر کلي. توده ها براي کشف حقيقت ديگر احتياجي به روشنفکر ندارند. آنها همه چيز را به کمال مي دانند، بدون وهم، از او بسيار بهتر مي دانند و به خوبي قادر به بيان حقايقند. ولي نظامي از قدرت وجود دارد که سد راه اين سخن و اين دانش مي شود. به تعبير فوکو نقش روشنفکر ديگر اين نيست که خود را «کمي جلوتر و در کنار» توده ها قرار دهد تا بتواند حقيقت سرکوب شده را براي ديگران بيان کند، برخلاف، نقش او مبارزه عليه آن شکل هايي از قدرت است که او را در حوزه «دانش»، «خودآگاهي» و «سخن» مفعول و عامل خود مي کنند. با درونمايه يي مشابه، دلوز نيز معتقد است؛ «روشنفکر تئوري پرداز ديگر براي ما يک سوژه، يک خودآگاهي بازنمايانگر يا نماينده محسوب نمي شود. کساني که عمل مي کنند و مبارزه مي کنند ديگر به وسيله حزب يا اتحاديه يي که به خود حق مي دهد تا جايگزين وجدان آن شود، بازنموده نمي شوند. کيست که حرف مي زند و عمل مي کند؟ يک چندگانگي، حتي خود کسي که حرف مي زند و عمل مي کند نيز يک چندگانگي است. هر کدام از ما يک «خرده گروه» است. ديگر بازنمايي در کار نيست، فقط کنش است که وجود دارد. کنش تئوريک و کنش عملي که به مثابه بازگوني عمل مي کنند و به شبکه هاي گوناگون شکل مي دهند.»
روشنفکر، قدرت و سياست
به نظر فوکو توليد گفتمان در هر جامعه وظيفه يي بر عهده دارد که عبارت است از پيشگيري از قدرت و خطر گفتمان هاي ديگر، پيشگيري از ظهور تعين ناپذير آن گفتمان هاي ديگر، از سر گذراندن ماديت سنگين و وحشتناک آن، از طريق کنترل، انتخاب سازماندهي و توزيع مجدد سخن. توليد گفتمان روشنفکري نيز از اين قاعده مستثنا نيست. از اين منظر، گفتمان روشنفکري، نوعي پاد گفتمان است که مقابله و مواجهه با قدرت و خطر و ماديت سنگين گفتمان هاي ديگر، از جمله گفتمان مسلط و مستقر، را هدف خود قرار داده است. اما آنچه فوکو درباره آن ساکت است اين واقعيت غيرقابل ترديد است که چنين حکمي در مورد هر گفتمان توليدشده نويني نيز جاري است. به ديگر سخن، هر گفتماني دو چهره دارد؛ بر قدرت و در قدرت. يک گفتمان در همان حال که در مقابل قدرت ساير گفتمان ها مقاومت مي ورزد، نسبت به ساير گفتمان ها اعمال قدرت نيز مي کند و باز، گفتمان روشنفکري از اين قاعده مستثنا نيست. حتي با بهره يي آزادانه از آموزه هاي حامد ابوزيد مي توان گامي پيش تر نهاد و گفت؛ گفتمان روشنفکري نظير هر گفتمان ديگر هنگامي که به قدرت مي رسد (حتي در ساحتي غيرسياسي)، به تحکيم معنا و مفهوم «قدرت» در عرصه انديشه و آگاهي و خلاقيت منجر مي شود و اين از مفهوم قدرت سياسي خطرناک تر است. بديهي است که در گستره اين نگاه جايي براي گزاره هايي که هويت روشنفکر را صرفاً در مواضع «برقدرتي» او تعريف مي کنند، نيست، زيرا گفتمان روشنفکري نظير هر گفتمان ديگر توليدکننده قدرت نيز هست. شايد گفته شود در ادبيات مرسوم در اين زمينه اين «بر» و «در» به قدرت مسلط و مستقر دلالت مي دهند و معناي خود را به اعتبار آن کسب مي کنند. در اين فرض نيز نمي توان هويت روشنفکر را صرفاً در پرتو مواضع «بر» يا «در» او تعريف کرد. به بيان ديگر جغرافياي درون و برون قدرت يا مواضع له يا عليه قدرت، بالذات داراي اصالتي نيست که بسترساز و پشتوانه يک هويت اجتماعي منسجم و مستمر شود. مضافاً اينکه به محض اينکه تلاش مي کنيم هويت روشنفکر را در پرتو يکي از اين مواضع («در» يا «بر») تعريف کنيم، به تعبير دريدا، وارد قلمرو متافيزيک حضور شده ايم و گزاره يي جدي (از جنس آيات محکم) درباره يک هويت ارائه کرده و مدلولي استعلايي براي دال روشنفکر و قدرت قائل شده ايم. بنابراين ورود به ساحت چنين منظر و نظري، يعني ورود به ساحت تقليل گرايي از يک سو و عام گرايي از سوي ديگر. از جانب سوم چنانچه بپذيريم ويژگي اصلي روشنفکر، انتقادي انديشيدن است بايد اين گفته پوپر را نيز بپذيريم که تفکر انتقادي، آن تفکري است که بتواند در تمامي مقدمات ايجاد خودش و در تمامي پيامدهاي منتج از خودش شک کند. بديهي است چنين ترديدي نسبت به «خود» و مقدمات و پيامدهاي منتج به خود اساساً اجازه دخيل بستن به مولفه هاي گوهري هويتي را نمي دهند. بالمآل فاصله دور و نزديک يک فرد نسبت به قدرت لزوماً نمي تواند براي او هويتي روشنفکري به ارمغان بياورد يا او را در اجتماع «تاريک فکران» طبقه بندي کند. البته به رغم اين دلايل نظري از آنجا که تاريخ کمتر نشاني از يک قدرت مردمي و «واقعاً دموکراتيک» دارد، از اين رو در دنياي برون از نظر، «برقدرت» بودن را مي توان يکي از اساسي ترين و بنيادي ترين آحاد تعريفي مفهوم روشنفکر دانست. همچنين مي توان استدلال کرد از آنجا که روشنفکر معمولاً يک اومانيست است و از اين رو تمامي اهتمام او معطوف به کاهش درد و رنج انسان ها است و بخشي از اين درد و رنج نيز ناشي از حکومت ها و نظام هاي سياسي است، پس خصيصه و ويژگي «برقدرت» او از قابليت توجيه برخوردار است.
رابطه روشنفکر و سياست نيز حکايتي ديرينه و مشاجره انگيز دارد. برخي از انديشه ورزان همچون گرامشي نوعي رابطه «ارگانيک» ميان روشنفکر و سياست تعريف و بر اين اساس از ورود فعال روشنفکران به عرصه سياست کاملاً استقبال مي کنند، اما در مقابل عده يي ديگر از جمله انديشه ورزان پسامدرن و پساساختگرا و پسامارکسيسم، نقش روشنفکران را صرفاً نقادي، راززدايي از «افسانه پردازي هاي هزار و يک شب»، سلب مشروعيت از قدرت حاکم و ديگر روابط سلطه و در يک کلام، «منفي گرايي انتقادي» يا «شالوده شکني» دانسته و آن را با سياست ورزي که هدف آن عموماً کسب قدرت سياسي است در تضاد مي يابند. افزون بر آن اينان خصلت عمدتاً فردي فعاليت روشنفکري را با سياست که امر سازماندهي اراده جمعي است همخوان نمي دانند.
روشنفکر ايراني؛ قدرت و سياست
روشنفکر ايراني در گذران عمر يکصد ساله خود همواره خود را وجدان خودآگاهي و فصاحت دانسته و به عنوان سالار حقيقت و عدالت سخن گفته و حق اين گونه سخن راندن را بر خود روا دانسته است. همواره بر اين انتظار بوده که حرف هاي او را به عنوان سخنگوي همگان بشنوند و همواره هويت و مشروعيت خويش را در جهانشمولي پيامش جست وجو کرده و شأن و منزلت «آوانگاردي» (پيشتازي) را صرفاً زيبنده و برازنده خود فرض کرده است. نمونه بارز اين نوع روشنفکر را مي توان در سيماي «روشنفکر انقلابي حرفه يي مارکسيست- لنينيستي» ايراني(يا توطئه گر انقلابي حرفه يي) يافت. رسالت روشنفکر در اين رويکرد عبارت است از سازماندهي روزمره دائمي انقلاب و کسب قدرت سياسي. توده در اين مدل سازماندهي ابژه و موضوع کار است که روشنفکر انقلابي بايد از طريق القاي ايدئولوژي خود در ميان توده آن را متشکل کند. طبقه کارگر و ساير توده هاي زحمتکش صرفاً به اعتبار روشنفکر انقلابي حرفه يي مي توانند به موهبت رهايي دست يابند و جامعه «کموني» را يک بار ديگر تجربه کنند. اين روشنفکر انقلابي حرفه يي است که آگاهي سوسياليستي و آگاهي رهايي بخش را در انحصار خود دارد. بهتر بگوييم آگاهي سوسياليستي جز در سپهر انديشه و کنش روشنفکر حرفه يي معنا نمي يابد. آگاهي، «دالي» است که «مدلول»هاي خود را در بستر گفتمان روشنفکر انقلابي مي يابد.
اما هر روشنفکر انقلابي حرفه يي نمي تواند درفش آگاهي و رهايي را بر دوش کشد. بلکه، به تاکيد لنين، فقط و فقط اين روشنفکران خارج از طبقه هستند که مي توانند آگاهي سوسياليستي را به دست آورند و به طبقه کارگر هديه کنند. در اين گفتمان، بسيار روشن است که طبقه، رسالت خودرهايي ندارد، بلکه اين روشنفکر سوسياليست و انقلابگر حرفه يي است که اين رسالت را به عهده دارد. از اين منظر، شرايط «عيني» اگرچه شرطي لازم براي يک حرکت رهايي بخش است، اما شرط کافي نيست. يک انقلاب براي حادث شدنش محتاج فراهم آمدن شرايط «ذهني» در توده هاي انقلابي نيز هست. دقيقاً در همين نقطه «گشت» يا «بازگشت» انقلابي است که نقش روشنفکر آشکار مي شود. اوست که بر شورزار واقعيت هاي اجتماعي موجود، بذري مطلوب مي نشاند و مرغزاري شاداب و پرطراوت را در افق آمال توده هاي انقلابي تصوير مي کند.
کسب قدرت سياسي ممکن نمي شود مگر در پرتو سازماندهي مخفي، انتظام سديد تشکيلاتي و تسلط بر راس هرم تشکيلات حزبي. اين مدل انعکاسي از مدل سلسله مراتب سازماندهي سرمايه داري است. با اين تفاوت که در سرمايه داري اين تقسيم کار تکنولوژيک است که روسا را در موقعيت برتري قرار مي دهد، لکن در مدل مارکسيست - لنينيستي اين تقسيم کار ايدئولوژيک است که روشنفکران را در راس اين هرم قرار مي دهد و اين به معني بازتوليد روابط سلطه است. به معني ايجاد قيموميت طبقه کارگر توسط روشنفکر است. به معني يک نوع نخبه گرايي است زيرا امر سوسياليسم امر همگاني نيست، تنها روشنفکران نخبه هستند که قادرند آن را به دست آورند و منتقل کنند. در يک نگاه کلي، شناسه هاي برجسته جريان روشنفکري چپ در ايران عبارتند از؛ سکتاريسم (جدايي از توده ها)، محصور و مقهور در «کلمه نهايي» غرب و شرق کمونيستي، دگر تعريف کردن «سنت» و «دين»، فرهنگ سياسي ايدئولوژيک و دوانگار، حقيقت محوري و اتوپياگرايي، تک گفتاري (نوعي توتاليتاريسم)، پوپوليست، برقدرت، هويت محور، انقلابي و طبقه محور. البته اين بدان معنا نيست که اولاً روشنفکر ايراني همواره خاستگاه و گرانيگاهي چپ داشته است. اگر منظور از «چپ» و «راست» همان باشد که در بستر گفتمان مدرن غرب معنا يافت، بايد بگويم خاستگاه فکري روشنفکران ايراني در واقع نه چپ است و نه راست و در عين حال هم چپ است و هم راست. جريان مدرنيته در ايران، در درون خودش نوعي روشنفکري را پروراند که افزون بر خصيصه هايي همچون «وجدان خودآگاهي» و «فصاحت» و «سالاري حقيقت و عدالت»، از همان آغاز بر اين احساس بوده که با گوهر مدرنيته که «خرد خودبنياد نقاد» است (يعني خردي که اولاً حجيت و اعتبار مدعايش قائم به خود عقل است، نه به چيزي بيرون از آن و ثانياً نقاد است و جرات پرسشگري و نقد را به غايت واجد است) پيوندي بنيادين دارد. بدين وسيله، روشنفکر ايراني تلاش کرد هويت خود را با هويت انسان مدرن غربي و گفتمان مدرنيته گره بزند. لکن در سپهر نظام انديشگي او، تمايزي ميان «عقل» و «نقد» قديم و «عقل» و «نقد» جديد، حاصل نشد. بالمآل در بستر گفتمان وي، عقل، همان عقل «مفسر» قديمي و «نقد» همان «نقد» تفسيري قديمي تعريف مي شد. او هيچ گاه نتوانست خود را با عقلي «متصرف» و «نقدي» بنيادين و متصرفانه همنشين سازد. عقل تفسيري به علت محدوديت ذاتي خود، قاصر از ارائه پاسخ هاي اقناع کننده به پرسش هاي بنياديني همچون «کيستي» و «چيستي» انسان ايراني بود. آنچه ميان روشنفکر چپ و راست ايراني (البته از نوع راديکاليستي آن) مشترک است، به تعبير شايگان، اين واقعيت بوده که هر دو گروه روشنفکري همواره «ريشه» را بر «انديشه» ترجيح داده اند. يکي ريشه هاي نژادي را شرط متمدن شدن معرفي کرده، ديگري ريشه هاي طبقاتي را ملاک دانسته و برخي نيز بر ريشه هاي معرفت شناختي تاکيد ورزيده اند. از اين رو جاي شگفتي نيست که نزد بسياري از روشنفکران چپ و راست ايراني، کسب قدرت سياسي همواره بر تقويت جامعه مدني تقدم داشته است. در تاريخ معاصر ايران، روشنفکران سياسي و سياسيون روشنفکر، به جاي اينکه به تقويت جامعه مدني و نهادينه کردن فرهنگ دموکراسي در جامعه بپردازند، تلاش خود را مصروف کسب قدرت سياسي کرده اند. به بيان ديگر، استراتژي غالب در ميان اينان، همواره «استراتژي قدرت» بوده است و نه «استراتژي ضدقدرت». همواره از منزلت «به حاشيه رانده شدگان» و «دگر تعريف شدگان» جامعه سخن گفته و همچون «دانش هاي تحت انقياد» نويد شورشي بنيان کن را داده اند، لکن هرم و نظام انديشگي خود را بر بنيان هاي منطقي «کلام محور» بنيان نهاده اند و در حاشيه گفتمان خود «دگر»هاي بسياري را سکني داده اند.
زيست در زيست جهان هاي معنايي و دانايي متفاوت (نسبت به زيست جهان مردم)، از موارد مشترک ديگر روشنفکران ايراني است. اين تفاوت و تمايز زيست جهان هاي معنايي، نوعي سکتاريسم (جدايي از توده ها) را با خود به ارمغان مي آورد، و بستري مهيا براي تصديق اين تصور فراهم مي آورد که روشنفکر ما تداوم و تکامل طبيعي و منطقي و پيوسته تحول تاريخي و رشد فرهنگي جامعه ما نيست.
رسالت روشنفکر در ايران امروز
آدمي آنگاه جامه روشنفکري بر تن مي کند که از استعداد «تشخيص مقتضيات زمانه و جامعه خود»، «عبور از مصرف گفتماني و ورود به عرصه توليد گفتماني»، «عبور از وضعيت يک معترض و نقاد صرف نسبت به وضع موجود و ورود به موقعيت يک ايجادکننده وضع مطلوب»، «عبور از پروژه کسب قدرت و ورود به پروژه تبيين شالوده قدرت و شيوه ها و سازوکارهاي عملکرد آن» و نيز از استعداد تزريق خودآگاهي به متن جامعه، برخوردار شود. لازمه کسب چنين استعدادي، اولاً داشتن خودآگاهي توأم با مسووليت نسبت به «وضع انساني» خودش در زمان و مکان تاريخي و اجتماعي است که در آن مي زيد (به بيان شريعتي)، و ثانياً داشتن خصيصه و ويژگي «انديشه ورزي»، «دردمندي»، «انسان انديشي» و «انديشه معطوف به عمل» است. با اين نگاه معتقدم يکي از بنيادين ترين دلايل نازايي جامعه روشنفکري ايران امروز، عدم آمادگي (اگر نگويم عدم استعداد) آن براي «عبورها» و «ورودها»ي فوق است. از اين رو معتقدم تا زماني که اين روشنفکر مستعد پذيرش يک تغيير و تحول گفتماني در «خود» و «جامعه» خود، و نيز مهياي تمهيد و تدبير براي نقش آفريني و توليد فکر در اين مسير نشود، امکان خروج از نابالغي خودکرده و خودساخته و به تبع، امکان عبور از چنبره رخوت و نازايي و انفعال را ندارد. و نيز معتقدم تا زماني که روشنفکر ايراني درنيابد که قدرت صرفاً از بالا تحميل نمي شود، بلکه عملکردهاي قدرت و توفيق آنها به پذيرش آن در پايين بستگي دارد، و نيز درنيابد که ارتباط بين نيروهاي اجتماعي در جامعه مدني، دست کم به اندازه اينکه چه کسي قدرت دولتي را دراختيار دارد، اهميت دارد، و تنها در صورتي که از استعداد و توان بسيج مردم و اعمال هژموني خود در جامعه مدني برخوردار شود، قادر به دگرگون کردن جامعه خواهد شد، نمي تواند به صورت و سيرت يک روشنفکر واقعي مزين شود. روشنفکر ايراني امروز همچنين بايد دريابد که از رهگذر نفي دين و درانداختن پروژه «گسست از سنت» نمي تواند تغييري در جامعه ايجاد کند، بلکه لازمه انديشيدن به هر نوع تغييري، پذيرش دين و در پيش گرفتن پروژه «بازخواني و بازسازي سنت» است. اين روشنفکر قبل از هر گونه عزمي و رزمي براي عبور از دين و سنت، بايد براي اين پرسش ها پاسخ بيابد که آيا اين امکان وجود دارد دين را به مثابه يک دال اعظم (يا برتر) تعريف کنيم که اولاً از استعداد تکميل زنجيره دال هايي همچون «آزادي»، «تحمل دگر»، «عدالت»، «توزيع مساوي فرصت ها»، «انتخاب اکثريت»، «تکثر اجتماعي و سياسي» و... که در فضاي دموکراتيک شناورند، برخوردار باشد، ثانياً بتواند با نوعي کنش پس نگرانه به آنان معناي ديني (اسلامي) ببخشد، ثالثاً قادر باشد زنجيره دال هاي مذکور را سوژه مند کند و رابعاً از اين امکان و اقتدار برخوردار باشد که به «ميدان گفتمانيتي» که دربرگيرنده دال هاي شناوري از دو فضاي گفتماني (دين و روشنفکري) است وحدت، تماميت و انسجام دهد، و گفتماني خاص و واحد به نام «روشنفکري ديني» را مفصل بندي و صورت بندي کند؟ خلاصه آنکه آيا دين مي تواند به مثابه نقطه گره يي و نقطه آجيدن (روکش و آستر) گفتمان هاي مختلف، از جمله گفتمان روشنفکري واقع شود؟
|